تبليغاتX
mirzaha
در زمان انسان به شبيع ميرود.
شعری از وبلاگ پارسا کمایی را خواندم بسیار زیبا بود لطفا نظر بدهید .

سهم من از عدالت

یک فانوس پر از نفت

سهم او یک باک بنزین از نفت

سهم من از برق

رعد وبرق

سهم او چهل چراغ از تیر برق

سهم من از آب دو مشک پر از

بارون خدا

سهم او آب لوله کشی

استخر و سونا

سهم من از مسکن

یک کلبه گلی

یک چادر سیاه

سهم او یک خانه تهران

یک ویلا شمال

 سهم من از مدرسه

کلاس های گلی

سهم او مدرسه های آن چنینی

سهم او برای گشت گذار

همه راه ها باز

سهم من حوزه استحفاظی

تا بلو عدم چرا

از چراگاه  چرا؟

سهم او برای سیر سفر

آزاد راه همه جاده ها باز

سهم من جاده مال رو

دره های بی حفاظ

 سهم من از مر کب و ما شین

یک جفت گیوه کوچ رو

سهم او ماشین وقطار ومترو

سهم من از سر بازی

دو سال خدمت سر مرز

سهم او دو سال خدمت

خانه بابا هم مرز

سهم من از دکتر ودارو

یک حب قرص دو رنگ

آخرش

مرگ

سهم او

داروهای

رنگاررنگ.

(پار سا کمائی«دفتر دوم»)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 1:16  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

خداحافظ .

چه وحشتناک ! ! ! .

هوا گرم است

من عاشق شده ام ...

                    ...در این بعد از ظهر خاص...

در این بعد از ظهر خاص زنی خوابیده میان جنگل صلیبی

لای شکاف یک درخت سیب قدیمی

نمای سرخ پوستی دارد .

یک عرض زندگی

یک قطره رنگ

یک سیب برهنه

حال تکلیف من چیست ؟

                             برگ درخت افتاد .

دیوارهای ذهنم وارونه می شود

در برآمدگی گردن و حنجره

قلبم هوس ایستادن کرده

به آن پوست بی بازو  و  بی آرنج و بی سینه

وزنش به درخت چسبیده

یک قد

یک قواره

یک هفته و اندی

یک چارک کمتر

سی پر گذشت

این جا  هزار افقی

چقدر

            سلام؟

یا هو

میرزاها

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 16:44  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

می افتم در کلماتی

با الفبای بچگیم

بابا برایم نان داد

مادر سیب

و آن دختر انار

کاش میوه زمستانی تو سیب بود

و انار میوه تابستانی من

به هر سو خلوت میگزیدم در پوست نارنجی تو

جوانه میزدم در برگ لاستیکی تو

چشم میدوختم به شکل هندسی تو

نه آغازی نه پایانی

هر بار آغاز میکنم

به هر پرده ای آهنگی

در هر نقطه ایی دانه ایی

معنای نوشتن از من بر نمی آید در این آفرینش خون

من

من مخالف چشمان توام

این کینه ها الفبای اسرار من است .

(یا حق والحق

میرزاها)

+ نوشته شده در  جمعه 9 مهر1389ساعت 15:35  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

 

 مرده ای در خانه ای

نگاهش تمامی می شود در من

حرآم زاده ایی

که حتی جزء خودت آسمآن ندیده ای

بگو خدایی که خود خدایی

خود نمایت

           چرک خواهد رسید زخم

                                در پس زمینه هر عشق بازیت  

بیا شب

چه شب ...

مرا نمی دانم

بالغ کن

جوش ش ش ش ش...

دوش

خدا ششدانگ من است

تا فردا خدا نمرده است

آویزان...

تلخ می جوشد رگه آی آس مآن

چه زیبا شده ای شتر

                    نجیب زاده من

که از هر صفحه ات

قرمز می چکد تا فردا

تا فردا خدایی تمام نمی شود ته

تا شب ...

حلق آویزانم شده ای

شب ...

(یا حق و الحق

میرزاها)

  

+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 18:55  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

فریدا کالو در زهدان مادری

فریدا کالو متولد مکزیکو 6ژوئیه 1907 و مرگ او 13ژوئیه 1954 (به خاطر انسداد جریان خون )در مکزیکو سیتی میباشد .پدرش یک نقاش و عکاس با اصلیت رونانیایی بودو همسر او دیه گو ریورا نقاش مکزیکی (ازدواج 1929 و طلاق1939)و او بدلیل بیماری فلج اطفال پای راستش لاغرتر از پای چپش بود .او ابتدا پزشک بود و به صورت مبهم علاقه وافری به نقاشی پیدا کرد و به خاطر حس زنانگی و شخصیش او از 144تابلوی نقاشیش 56تابلو چهره نگاریهی خودش است .کالواو رابطهٔ عشقی کوتاهی نیز با لئون تروتسکی (  کمیسر خلق برای روابط خارجی شوروی پس از آن ارتش سرخ شوروی را بنیان گذاشته خود به فرماندهی آن درآمد. وی همچنین یکی از اولین اعضای دفتر سیاسی بود)داشت . سبک هنریش سورئالیست بود اما خودش هیچ وقت اعتراف نکرد .کالو عاشقان  بسیاری داشت و در زندگی جنسی خود حتی مرز جنسیت را زیر پا گذاشت. فریدا غیر از شوهرش، و معشوقه اش  با افراد مشهور دیگری نیز رابطه داشت. از جمله پائولت گدار، بازیگر معروف و همسر چارلی چاپلین و غیره رابطه جنسی و عشقولانه ایی داشت .

هم‌اکنون خاکستر او درون کوزه‌ای در خانهٔ قدیمی اوست که الان  موزه خود اوست .

آخرین جمله اکه ازمرکبات 5انگشتش تراوش کرد (امیدوارم که عزیمت دلپذیر باشد و امیدوارم که هرگز برنگردم)

یا حق و والحق

میرزاها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 2:46  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

 

نظری بدهید

متشکرم

(میرزاها)

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

غاده سلمان

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 1:24  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

کانون ادبی زمستان برگزار میکند

 

خبر اول:

 نقد و بررسی کتاب

" زیبای اساطیری"

 ترانه سرا: نیلوفر لاری پور

 باحضور:  دکتر افشین یدالهی

یوسفعلی میرشکاک، عبدالجبار کاکایی

و دکتر بهروز یاسمی

 زمان: چهارشنبه ۲۰/مردادماه/۸۹   ساعت: 17 

 

 خبر دوم: 

 نقد و بررسی كتاب

" جمعه خیابان ولیعصر"

 سروده:  آرش شفاعی

 منتقدین:

دکتر محمود اکرامی، یوسفعلی میرشکاک، بهروز یاسمی

محمد سعید میرزایی و سعید بیابانکی

  زمان : شنبه  ۳۰/مرداد/89    ساعت: 17

 

خبر سوم: 

 فراخوان شعر طنز «کندو»

 الف) موضوعات شهری:

۱- ترافیک ۲- آلودگی هوا ۳- آلودگی صوتی ۴- آپارتمان نشینی

 ۵- فرهنگ استفاده از فضای سبز

ب) موضوعات اخلاقی- اجتماعی:

۱- امانت داری ۲- کاسبی ۳- کم فروشی ۴- صداقت و درستکاری

 

 آخرین مهلت ارسال آثار: ۳۱/۶/89
زمان برگزاری اختتامیه: ۲۷/۷/89

 داوران: یوسفعلی میرشکاک، ناصرفیض و اسماعیل امینی

دبیر جشنواره: سجاد عزیزی آرام

 • تمامی شاعران بدون در نظر گرفتن محدودیت سنی می توانند در جشنواره شرکت نمایند.
• شاعرانی که آثارشان در مطبوعات یا به صورت کتاب منتشر شده امکان شرکت در جشنواره را دارند.
• تعداد آثار ارسالی محدودیتی ندارد و همچنین محدودیتی برای تعداد صفحات یک اثر وجود ندارد.
• آثار باید روی یک طرف کاغذ A4 تایپ شود (چانچه امکان تایپ نباشد به گونه ای واضح و خوانا دست نویس شود)
• آثار ارسالی قابل بازگشت به صاحبان اثر نیست
• آثاری که پس از زمان مقرر به دبیرخانه جشنواره برسد پذیرفته نخواهد شد.
• به برگزیدگان جشنواره جوایز نفیسی تقدیم خواهد شد.

 

تلفن: 55423062    فکس: 55۴۰۹۴۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 19:31  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

((خلاصه ای از داستان (شراب تلخ) را  می خوانیم که متن اصلی آن در حال ویرایش است و از هر نقطه و نظری استقبال خواهم کرد)) متشکرم.

 

الله اکبر

شراب تلخ

(قضاوت انسانها نسبت به هم ببیشتر  سطحی ٬ بیهوده و بر اساس قراین است و عملا نوعی سوء تفاهم میان آنها باقی می ماند و نوعی خیال واهم و خام برای نرسیدن به مرکز واقعیت ثقل در یک نقطه  روح ٬جسم و ذهن است . )

     

       درب ورودی زندگیم زود شروع شد زمانی که ابوالبشر نطفه مرا در درون زهدان و در لذت تاریکی بست به کدامین حجم زندگی دل بسته بودند که این آزمایش زندگی در هفت سالگی تمام روحیات و خلقیات مرا در حبس فرو برد و تا ابد به دنبال خود کشاند نه  نمی دانم چند ساله بودم اما می توانم بگویم سرتاسر زندگیم در هبوط افکار ناخالص بدنی بود که خود درگیر خود بود بدنی که افکار روحیش در عالم خواب ٫عشق به مطلق منجر میشد تا زمان را ببیند گذشته را در یابد و آینده را بنگرد .

در یکی از روزهای سرد بهاری که هوا در گرگ و میش خود به سوی افقی دراز در حرکت بود جرقه ایی در ذهنم متحول شد که مرا به سوی خود کشاند این جرقه در این دنیای  واقعی نمی توانست اتفاق افتاده باشد بلکه به خارج از ذهن و در ذهن من نقش  بست که مرا بسیار غمیگن و بیهوده کرد وقتی به عمل مطلقی در خودم بر می خورم ناخوداگاه از خود خارج میشوم تا در دنیایی که سیر و تحول درونی انسان را تغییر میدهد صعود کنم .

بدین ترتیب قدم در تاریکی نهادم تا در  انتهای خوشبختی ، سرتاسر وجود زندگیم تجسم و روح عمیقی را ببیند که مثل  خیابانی  در  پیچ و خم های آن و در نهایت  سفیدی  به  انعکاس تاریکی آن ، خط مستقیم نور که به خود ختم میشود متحمل شود . چنان از خود دور شدم که به ذهنی نزدیک مبدل شدم .

باران ٬آخ باران می بارید بارانی که لذت آن بالاتر از یک شهوت است شهوتی که در درون انسان چمپاته زده و در نهایت لذت به امری غیر منفرد و تنفر مبدل  میگردد. آخ... جه جیز واهمه و عجیبی ...  هر لحظه از جریان ها و مسیرهای زندگی که در یک مسیر مستقیم برایم اتفاق می افتد تلاقی گذشته و آینده ایی است که اتفاق افتاده و در حال افتادن است . حال صدا و بارش باران مرا یاد صدای می اندازد که نمی دانم در گذشته برایم اتفاق افتاده و یا در آینده .

-         وقتی بارون میآد دوست داری جه کار کنی ؟

-    نمی دونم . احتمالا دوست دارم زیر بارون روی صندلی بنشینی  و من بایستم و موهایت را شونه کنم .

-         وقتی بارون میاد دوست دارم تا آخر بارون نخوابی .

چنان در خود خفته بودم که گویی احساس گذشته در من بیشتر حکمفرمانی میکرد  در سیاهی و تاریکی شب در خیابان باریک ٬ من و  تنها که نمی دانستم کجا هستم و به کجا ختم میشود عبور میکردم عبوری از سر سنگینی ٬ تنهایی و غرور. در این تاریکی فقط چشمان درختان به من خیره شده بودند گویی میخواستند من برایشان رازی بگویم رازی که به اجبار در درونم زردابی شده بود که با آمدن ماه هم رنگش متغییر نمیشد .

آیا میشود به این درختانی که همه و همه مثل هم هستند با یک دید و با یک چشم بنگریم ؟ آیا این درختانی که همه مثل من هستند میشود رازی گفت ؟ ترسیدم ٬ نمی توانستم چیزی بگویم میرفتم که فاصله بگیرم فاصله نه از نفرت بلکه فاصله ایی که به عشقی مبدل گردد .    نیرویی مرا به سوی خودش جذب میکرد  چطور می شد رازی که در من هست به اینها بگویم .آیا این درختانی که بی هیچ نوری برق میزدند جطور می شود رازی را برایشان بازگو کنم که پنهان بماند ؟ می ترسیدم فریاد بزنند و سر افکنده بشوم . اتفاق عجیب و نادری در ذهنم نمایان می شد که سرتاسر زندگیم از تولد تا مرگ در خود٬خود نمایی میکرد .راه میرفتم که راه بروم و غوطه ور شوم  تنهایی تام در من در آمیخته شده بود یکدفعه یک نیروی بالقوه یک نیروی غیر طبیعی یک جاذبه بین من و تنهایی ٬ در من ایستاد تا خودش را به من بشناساند وااااااای ٬ چه جیز نادر و شکننده ایی . واااااااای ٬ عجب زاییده و زائقه ایی  .  یخ زده بودم ٬ خدا را در خود میدیدم مثل مجسمه ای شده بودم که قرنهاست فقط به یک نقطه ایی خیره شده تا جفتش را ببیند و حرکت کند . نگاهش کردم نگاه محبت آمیزش عمق عجیب روحیش استنباط درونیم را شکست ٬ تا حالا زندگی این جور در من تاثیر نگذاشته بود تاثیری که مرگ در من به شیرینی عسل یاد میکند وقتی مرگ با من حرف میزد تصمیم گیریش به قطعیت نمی رسید .

پاهایم بی رمق و شل شده بود و روحم منقبص و منبسط میشد  بی هیچ اراده ایی به زانو افتادم .( یادم هست یک بار که روی کاغذ های مختلف از  مادرم تشکر میکردم و دلیل تاریکی ها و روشنی های مختلف لذت با پدرم ازش سوال میکردم چهره اش را کاملا مایوس شده دیدم و نمی توانست  واقعیت را در چهراه اش   پنهان کند و مادرم گفت :

-در هر انسانی به وقوع می پیوندد.

و این بار، بار اول بود .)

نمی خواستم به زانو بیافتم اما این تاثیر مرا به سجده انداخت و تا یادم هست زندگی مرا چنان دگرگون کرد که تا ابد سوختم و ذهنم داشت فرسایش میکرد.به خاطر این که دیوانه اش بودم و به خاطر دردی که برایش می کشیدم .من نمی توانم قبول کنم که او این دردها را نمی شنید و یا احساس نمی کرد اما قبول می کنم بازگشتی به افق پیدا خواهد کرد .

خاک  پایش را بوسه زدم چه بویی ٫ بوی طبیعیش یاد نطفه آدمی را به مشامم زنده میکرد بویی که هیچ انسانی تا به تثبیت آن پی نبرد نمی تواند بفهمد از درک و افکار بشر خارج است . تا آنجایی که یادم هست برای دومین بار بود که یک خاک را میبوسیدم دفعه اولی یادم نیست ولی پدرم  میگفت وقتی بچه بودم پرنده ایی را که یک شکارچی با تفنگ شلیک کرده بود و از آسمان با شکم به زمین افتاد  برداشتی و پیکر نیمه جانش که جان میداد چال کردی پدرم میکفت خاکی را که  آن پرنده زیرش دفن بود بوسه زدی و  آنقدر غصه از دیدگانت بیرون زد  که از حال رفتی . و بعدها به مادرم گفته بود که یکبار از من در خواب شنیده بود که اون پرنده در شکمش بچه داشت.جون آدمها بدون آنکه چیزی بفهمند مرتکب گناهی عاطفی از پیش تعیین شده و ناخواسته میشوند . که تاثیر آن در گوشه ایی از ذهن باقی می ماند .سکوت؛ سکوت در من ٬  در درختان ٬ پرندگان ٬  خاک و باد و باران و هر آن چیزی که بود و نبود.اما خود ٬ خود را نمی دید مرا لمس نمی کرد سکوت ؛حاصل در من بود  و  در وادی آن  صداها نگاهش کردم بیرق چشمانش نگاهم را  درید .

درختی بود به آواز شب ٬ به نجوای زمین ٬ با کلیه درختان فرق میکرد متفاوت بود خشک و ایستاده و تنومند . شاخسارهایش هر یک به جایی منتهی میشد . من او را جایی در عالم صور خیال دیده بودم این کجا و آنجا کجا .

ایستادم مرا در خود هضم کند اما او در من نبود  گویی تمام درختان به ما خیره شده بودند نه به خاطر این که زیبا بود بلکه نوع ٫ خاص و شگفتت انگیزش ماوراء زمینیش را از دست داده بود و به افقی دور دست نگاه میکرد گویی متعلق به این زمین نبود از ماوراء آمده بود  انگار زندگی این درخت عادی نبوده نگاهش کردم چهره خاصش به زیبایی یک رنگ٬  نه نه به زیبایی یک تبسم که ٫ که لبخند آن تمام درد زندگیم را تسکین میداد  اما تا آن موقع نه لبخندی برایم  زده بود و نه   آوازی .بعد ها مرا خوانده بود و در گوشم گفت :

-         تا آن موقع اصلا دلم متوجه تو نبود . 

حالت چشمها و این گونه هایی که مثل دو نقطه ٬ نه نه مثل دو شیار برآمده زیر آن چشمها ٫ تازه پی بردم و فهمیدم  از کجا آمده و به کجا میرود و اینجا در میان این همه این سان ؛ درختان با چه  لبخندی به او نگاه می کنند . لبخند  زیباییش نشانی از  نگاه تجسم آمیزی  را در درونم القاء میکرد که جایی ندیده بودم اگر هم دیده ام درک نکرده ام کاش هیچ وقت نمی خندید تا آن گونه های باریکش و ارتعاشات دندان هایی که لبهای گوشت آلودش بر آن صورت نقاشی میشد در من متهیر نمی ساخت . نگاهش کردم انگار درد و رنج فراوانی را متحمل شده و  اینجا بود که زندگی من آغاز شد او بود که مرا به خلسه می برد و میفهمید که زندگی مصداق کامل و عینی  است . و این جهان عینیتی در آن پیدا نمی کند .

بعد ها به این درخت تکیه دادم زبانم را درک میکرد بند بند وجودم از هفت نای نی تنم هم عبور کرده بود من عاشقش شده بودم نه از سر عشقی زود گذر ، بلکه عشقی که آب بر لب خاک تشنه ؛ گذشت زمان را زایل میکرد .عاشقی ؛ که مادرش را هم فراموش می کند . یادم می آید  نمی دانم چه وقت و زمانی بود اما به خاطر دارم یک روز که برای تعطیلات به خارج از شهر رفته بود آنقدر دمق و بی روح شده بودم که انگار جاذبه ایی که در من پیدا شده ، از بین رفته .  احساس غمگین و اندوهگینی ذاشتم تا به من نزدیک می شد قوت بالهایم چندین برابر به راه خود ادامه می داد . با آنکه ندیده بودمش احساس نزدیکی فوق العاده باهاش داشتم که این مرا به یاد مهر مادری انداخته بود که آن نوزاد شیرخواره ای را که تازه بدنیا آورده و نیاز به آرامش دارد ازش نمی تواند جدا شود . 

آیا این درخت می تواند جه کسی باشد؟  

یادم هست او بعد ها به من گفت:

-  یک شخص نامرئی میان پیوند تو من نقش داشت.

پرسیدم :

- تو کی هستی؟ و از کجا آمدی ؟کوچولوهک من

هیچ نمی گفت به پهنای آفتاب بود

 بعد ها که برای اولین بار او را دیدم نگاهش کردم لبخند میزد ، دوستم داشت اما دچار بهت و حیرت شده بود. چون واقعیتی میان دو نقطه در ما تاثیر گذاشته که تا ابد نمی شود منکر آن شد ولی معنای عشق اتفاق افتاده بود  اما می دانست عشق به معنای جزئی و فردی نمی شود که بتواند وجود داشته باشد زیرا درکش به دور از افکار او بود .

 بعدها  به من گفت :

-         تا در عملی قرار نگیرم درکش از ذهنم خارج است  .

اینجا بود که  دوست داشتم عملی را تجربه کند که ذهنش در دو نقطه انعکاس زمین و آسمان  به جه صورت در هم پیوند میخورند که نقطه دیگری به نام ماه در آن ناخودآگاه زایش خودش را ما بین آن دو قرار می دهد .که این خود همان واقعیت است  و آنچه بیشترین اهمیت را دارد ضعف انسان است . 

کنارش روی تخت نشستم و داشتم فقط و فقط  نگاهش میکردم نگاهی نه از سر عشقی زود گذز ، زیرا نگاهش می کردم که نگاهش کرده باشم بین من و او یک تار مو فاصله بود گرمای بدنش تمام روحم را تسخیر کرده بود می لرزیدم برای آنکه چیزی گفته باشم .دستش برای مدتی در دستم بود نگاهم می کرد نگاهی به تبسم خورشید نگاهی به فاصله ماه در من . روبرویش ایستادم دو دستانم را روی بازوهایش گرفتم چشمانش رو به غروب می رفت آن لبهای زیبا و گوشت آلودش آن طرح لبخندی که دندانهای سفیدش ؛ روح و جانی تازه به من میداد  .  دستم ٬دستم رافشار داد و با قدرتی که تا آن موقع در هیچ کس ندیده بودم    به من گفت :

-         دوستت دارم و تا آخر عمر پیشت میمونم .

آخ خ خ صدایش صدایی به تلاطم یک نفس که از خاک گرم سرچشمه میگرفت  و به انتهای جسمم میرسید اینجا بود که پی بردم او  فقط به احساسات و عواطف واقعی نیازمند است تا کسی بتواند کرامت روحی و جسمی اش که روشنی های درونیش است به خودش بشناساند . دیوانه نوری شده بودم که به انتهای وجودم متصل می شد .

توانایی حرف زدن ازم گرفته شده بود فقط گفتم :

-   هر وقت و هر کجا دلت هوای عاشقت کرد تنهات نمی ذارم تنهات نمی ذارم .

ایستاد نگاهم کرد گویی با لبهایش چیزی را می خواست بگوید لباسش را دریدم زیر پوش سفیدی از تنش بیرون کشیدم  مرا در آغوشش گرفت بدنی داشت به نرمی صدا . با نگاهی که میخواست طعم دهانم را مزه مزه کند  لبهای گوشت آلودش را به من نزدیک کرد انگار عنصر خاک را در من تزریق می کرد نگاهش می کردم توانایی هیچ حرکتی را نداشتم لبهایش  روی  لبهایم می چرخید و مرا در زاویه خود غرق کرد انگار چشمه آب سرد و زلالی را میچشیدم که وعده اش را در جهان دیگری برای انسانهای دیگری  داده بودند اما من در این جهان خاکی آن را در خود دیدم نگاهش نشانی از من در درونش نقش بسته بود هر چه برق نگاهمان به هم نزدیک تر میشد زلالی آب درون دهانمان شیرین تر میشد . یک بار وحشتی به من دست داد و با خود گفتم :

-    نه نه نمیتوانم چنین کاری بکنم نمی توانم هیچ کاری بکنم  او عاشق من است .

او بسیار شکننده شده بود . من عاشقش بودم به همین خاطر او مرا به سمت خودش کشاند و لباسم را از تنم خارج کرد چشمهایم بسته است لباسهام را می کند دگمه به دگمه ، آستین به آستین پوست تنش به من القای دوباره زندگی میبخشید پوستی به نرمی و غایت ابریشم  ، موهای مشکی و آویز شده ایی که از دو طرف گوش گیس شده بود مثل عالم خواب مثل تجلی یک فرشته در من .

 محکم گرفتمش و بغلش کردم که جسمش در جسمم برود  به صورت صلیب تکیه دادمش به دیوار ، خدا  آن موجود و  آن تصویری را که میدیدم  برای من نقاشی کرده بود ، نه نه با  دست خود او را برای من فرستاده بود . اندامی داشت بی مو و بدون هیچ قوه جنسی ، فقط عاشق بود به معنای تمام وجود ،  با آن کمرهای باریک و استخوانی ریز و آن پستانهایی که تازه از خاک برآمده و در دستانم گم می شد  . نرمی جسم  نهیفش مرا تحت تاثیر قرار داد دوست داشتم تمام بدنش را بوسه بزنم بوسه نه از اثر شهوت بلکه از سر تقصیر .اما میترسیدم نگاهش نسبت به من تغییر کند . مثل طفلی شده بودم که وقتی مادرش را اذیت میکند و از مادرش کتک میخورد و به خاطر این که مهر مادری در درونش نقش بسته و به خاطر تنهایش به سمت مادر میرود که تمام وجود مادرش را نوازش کند این جور شده بودم . مهرش در من به صورت مهر گیاه تبدیل شده بود که مرا به سمت خود می کشانید مثل طفلی که نمی تواند راه برود سلانه سلانه به سمتش رفتم نوک انگشتانش را می بوسیدم و می بوییدم پوست بدنش هیچ نشانی از مویی نداشت وقتی بوسه میزدم بوی خدا در من به وجود می آمد سینه های ریزش در دهانم گم می شد این همان عشقی بود که قوه ذهنیت زندگی من بود گردن و لبهای او همان ارتقا وجودی من بود لذتی که با هر بار لذت دیگری پربارتر میشود . آن نگاه ساکت او  و چشمهای مهربان و نافذش که  چشم به چشم من دوخته بود ؛ کاملا میدانستم که مشغول چه صحبتی با من است و اینجا بود که فهمیدیم با لذت در مقابل عشق ؛ موجودی را از خود دور کرده ایم ، مثل طوفان عظیمی شده بودیم که جهان را با یکی از جنس خود در نور میدیده ایم بدون این که خود دانسته باشیم.

 آن دو گیسو های بافته شده و  آن موهایی که به ابریشم می مانست با دستهایم نوازش میکردم بوسه دور گردن او بویی را در من تعقیب میکرد ، کمرش را با لبان بوسه میزدم و طعم عسل را با زبانم میخوردم پشت بازو های دست و پایش نشانی از من حکاکی شده بود بدون اینکه خودش دیده یا فهمیده باشد بی حال شده بود بیحال از سر جنون ،  به کمر روی تخت دراز کشید نگاهش به سقف آسمان بود بدنم را به  تمام اعضای بدنش  به نوازش  گذاشتم در هم میلولیدیم با صدایی از لذت شب و روز ؛ تا بتوانیم تنمان را به هم قوت بدهیم خیس شده  بودیم  نه از قوت گرما بلکه از شدت و التهاب سرما و صور جهان .

 ماه گستاخی میکرد .

سکوت ,  سکوت عشق میانمان غوطه ور شده بود و یکدفعه با هم فریاد زدیم :

- عجب عشقی ، تا حال اینقدر لذت در بدنم پروار نشده بود .

واقعا از لحن و نگاه گریانش و خطوط وا رفته ایی که در صورتش انعکاس داشت کاملا هویدا بود که قلب او نسبت به من  و من نسبت به او مملو از عشق سوزان است . پرسیدم :

-  به جه فکری؟

 از مردمک نگاهش که به هر سو میرفت نوری ساطع میشدکه دلالت بر پیدایش محبت در دل می شود . هیچی نمی گفت . دوباره  گفتم :

به خاطر این نیست که در روز عشق بازی کردیم ؟

گفت :

خودش است ...خود اوست .

 

انگار سالها از این موضوع میگذرد جسما و روحا ساییده و فرسوده شدم که فاقد شخصیت هستم و سایه لرزانی که معلوم نیست متعلق به چه کسی است ٫ و او در او تبعید شده است .بدنش عاشق بود ٫ اما بدنم کسی که دیگر دوستم ندارد  از چربی خونش بیرون می کشد ، گریه میکنم  بی آنکه اشکم سرآزیر شود حال نمی دانم متغییر گیسوانش در آغوش کدام نسیم طرح لبخندش مفهوم بیقراری مرا منتشر خواهد کرد؟

 تقدیم به ...

(یا حق)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت 21:8  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

الله اکبر

نمی دانم چهل سال پیش بود یا چهارصد سال و اندی پیش روزی حجت تبریزی ابوالمعانی میرزا بن محمد عوفی رسید در خانه بخت الموازین پسر عبدالرحمن جامی یکی از نوادگان حاج میرزا انصار ملوک الطوایفی پرسید من پسر شیر المیرزا شیخ الرییس علی ابن جعفر عربی هستم تقاضایی از سر تکلیف داشتم پدرم قبل از این که من بمیرم وصیعتی داشت و فرمودند که شبانگاهی خواب می بیند که تمامی فرشتگان خداوندی دور هم جمع میشوند و تصمیم میگیرندکه انسان را والاترین موجود از موجودات زنده تلقی کنند و به بنده امر نمود که کوزه ای پر آب  بیاورم و به زمین بزنم و آن را بشکنم و جرعه ای از آن را بنوشم

پرسیدم : پدر چرا ؟

گفت : جرعه ای از این آب که بنوشی رسوایی من پیش پروردگار کمی کمتر از روزهای قبل از به وجود آمدن تو میشود .

حال نمی دانم چند سال از مرگ این قضایا میگذرد  اما در حیرتم که معنای آن کلمه چیست ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 23:50  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  | 

(یا رب العالمین)

این نکته هایی که گویم دردی دلی است برای آن مهربانی که آمد و بگوید عکسهایم چنان از من پیشی گرفتند.

روزی که با تو آشنا شدم آرامش در حضور دیگران با دایی جان ناپلئون را در تو حس کردم و تو آنی بودی که باد جن را به نفرین  در سر می پروراندی واندکی که زمان در درونمان جاری شدحس اجتناب پذیری رخ داد خوشم آمد و به خود بالیدم که جنوبی ها پیش میروند و اندکی که در زمان جاری شدم نامیدانه سر را پایین انداختم که چرا زمان در تو ایستاد و خود معنی زمان به مقتضیات خوددش در تو پیش میرود من نه این که به خواستار بودنم با تو مکاتبه میکنم بلکه از سر دانایی بودنت است اگر چیزی رخ داده تمامش کن و اگر نمیدانی بدان که تو با آن که وجودت هست فانی میشوی .

زمان گذشت و اثرت به تقلا به باد دادای بر مولفین مغزت و جاری میشود بر زیر  این زمین گرم  .

گویا همه گویند تو آنی بودی که هنرت را به عکس دادی اما آنی باش که هنرت باز بیآفرینی .

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 20:1  توسط میرزاها-(یحیی)ص_ص  |